کافه مسیو پرنر

Sunday, June 10, 2007

می دونی؟ واقعیت اینه که من نمی دونم ... نمی دونم باید چی کار کنم،، چی بگم. خب هر خری هم که طرف مقابلم باشه، تا یه جایی تحمل داره. مثلا ده بار که مرام بذاره و ببینه من به هیچ جام نیست، دفعه ی یازدهم صداش در میاد. بعد من آخه بازم به هیچ جام نیست! خودمم گیج شده م دیگه! یکی دو نفر هم هستن خب این وسط که می گن چون دوستت داریم تحملت هم می کنیم! منم انگار پشتم به اینا گرم شده، هی می رینم به بقیه. بساطیه خلاصه. گفتم اینا رو زود اینجا بنویسم که ندونسته نمونه کسی! با اجازه

Saturday, May 05, 2007

gofte boodam: harf ziade ama nemidooni vaghti harf nemizanam cheghadr pore goftanam. hamishe hamin boode ya dardmande naboodanim ya delvapase namandan. va dar har haal pore kalame im. kalalmate haghiri ke koochakan baraye tasvir kardane dard haye borzorg... maslan to khodat kolahat ra ghaazi kon ke aslan mishavad dard penhaan shode poshte masalan sedaye booghe telefon ra ba kalamat tasvir kard?
. . . کامنتی که نمی شد منتشر نکرد

Monday, April 30, 2007

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

جایی که ما امروز غذا خوردیم خیلی بلند بود ... خیابونا از اون بالا بیشتر شبیه پاستیل ماری بودن.راستی! چقدر آدم اینجا کامنت گذاشتن. سابقه نداشته
آهای تویی که امروز بهم زنگ زدی و باعث شدی بیام اینجا رو از زیر خروار ها خاک بکشم بیرون! هنوز تو کف اون چند دقیقه ی آخر حرفاتم و صدای بوق ... بوق ... بوق ... تلفنت. ...

Wednesday, February 14, 2007


نشسته بودم تو کافی شاپ هتل. به آقاهه گفتم برام شکلات گلاسه بیاره ... نمی دونی چه بارونی می اومد. شرشر. از اون بارونا که هوس کنی بری زیرش تا سر تا پات خیس شه ... داشتم فکر می کردم. به این همه روزایی که گذشتن و منی که الان کجا وایسادم. تو هم دائم میون فکرام بودی. تویی که یه دفعه ای از میون پسربازی های خاطره سقوط کردی وسط راهی که من داشتم می رفتم. راهی که پر از چاله چوله بود و بد جوری پیچ در پیچ و غیر قابل پیش بینی. خیلی خوشحال نشدم از سقوطت وسط راهم. به قول امین از سر سیری اجازه دادم باهام همراه باشی. اوایل فقط با هم قدم زدیم تو همون راهه. یواش یواش دیدم چاله چوله هاش دیگه به نظرم نیمان. نه که نباشن، بودن، اما من دیگه حسشون نمی کردم. عوضش تو حس می کردی چاله چوله ها رو. خیلی منطقی و رک هم میگفتی که داری حسشون می کنی. خیلی راحت وقتی لازم می شد احساسات و لطیف بازی رو می ذاشتی کنار و خیلی خشک و منطقی عمل می کردی. هه! دائم دعوا بود! ... دعوا که نه ... بحث منطقی! ... هیچ وقت نمی اومدی الکی ناز بکشی که آخ چی شد عیبی نداره غصه نخور. همیشه می گفتی اینجوریه این کارا رو می شه کرد. ناراحت هم می خوای بشی بشو اما خیلی نه!! ... یه وقت دیدم خیلی از راهه رو رفتم جلو. اونم با تو. چاله ها کم کم هموار شده بودن. دیدم یه جوری ام. ابر و باد و دریا گفتن دوست دارم انگار. اما چیزی نگفتم. تا اون اتفاق کذایی افتاد ... و روزی که ناهار رفتیم بیرون تا تو همه چیز رو تعریف کنی. روزی که من ناراحت بودم و با غذام بازی میکردم. و تو یه مدت تحمل کردی و بعدش به جای ناز کشیدن قاشقو انداختی که اه ه ه ه مسخره شو درآوردی، اینجوری کنی اصلا حرف نمی زنما. گفتی که داری همه ی ماجرا رو برام تعریف می کنی. کاری هم نداری که کجاش ناراحتم میکنه کجاش نمی کنه. همه شو می گی چون من باید همه شو بدونم ... باید بتونم که بدونم. اون روز چقدر حرف زدیم. و تو ازم خواستی که تو چشمات نگاه کنم و گریه کنم ... هه! اون روز تبدیل شد به یکی از بهترین خاطراتم
آقاهه بعد از سه ساعت فس زدن بالاخره یه چس شکلات گلاسه برداشت آورد! حالا خوبه همینو خواستم فقط ... بارون تند تر شده ... هنوز دوست دارم برم بیرون. می دونی؟ اون عصر دلگیر اواسط آذر هم داشت بارون می اومد. همون روزی که گفتی حالت خوب نیست و ازم خواستی یه کاری بکنم ... بهت گفتم چاره ی دیگه ای نیست .... بغض کرده بودم و گفتم بی معرفت چرا از قبل نگفتی امروزه آخرش؟ ... سه چهار ساعت گریه کردم. عین دیوونه ها. مجبورم کردی باز توی چشمات نگاه کنم و گریه کنم. اتفاق بدی افتاده بود که مجبور بودیم بی خیال همه ی راهی که اومده بودیم بشیم و همه ی چاله هایی که هموار شده بودن رو فراموش کنیم. تو اما گریه نکردی. تا آخرش که مجبور شدم دستمو از تو دستت بکشم و پیاده شم. یهو بغضت ترکید. سرتو گذاشتی رو فرمون و زار زار گریه کردی
نمی دونم چقدر گذشت. یک ماه، دو ماه، نمی دونم ... فقط یادمه حالم اونقدر بد بود که نمی دونستم چه وقتیه و چندمه و چه ساعتیه. رفته بودم دانشگاه درس بخونم ... امتحان داشتم ... زنگ زدی به دختر مهربونه. گفتی اون اونجاس؟ گفت آره. قطع کردی زنگ زدی به خودم. گفتی بیا بیرون ... اه .... من رفتم زیر بارون .... خدافظ

Saturday, January 27, 2007

اس ام اس زدم که من دلم می خواد حرفاتو بشنوم
: گفت
Vali man delam mikhad faghat bashi , hamin basse .
رسماً خفه شدم

Monday, January 08, 2007

k h a t e r e h


رفتم اونجا. زنگ زدن نهار بیارن. سیر ِ سیر بودم. خاطره خواهش کرد که بخورم. درست نمی فهمیدم چی می گفتن. فقط اون جمع 4 نفره برام عین خواب بود. انگاری خاطره داشت می گفت که ظرفا رو امین باید بشوره. ضبط هم داشت تو فکر یک سقفم رو می خوند. یهویی برگشتم سمت اون. گفتم بزن تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار. سه تاییشون بهم خندیدن
دلم برای خاطره تنگ شده بود. برای اون هم. برای امین هم
دلم برای خودمم تنگ شده بود وقتی می ترسیدم اون روز تموم شه
دلم
برای
خاطره و
اون و
امین
تنگ
شده
بود

Friday, December 29, 2006

خوابم یا بیدارم؟ -
.خوابی+

Saturday, December 23, 2006

game!

اهم اهم
یک. صبح ها بین ساعت 8 الی 9 حتما باید دستشویی بروم
دو. از گوجه فرنگی، شیر، خرمالو، و پیاز داغ متنفرم
سه. پدرم را خیلی دوست دارم
چهار. فحش زیاد می دهم ولی مودب بازی را هم خوب بلدم
پنج. هر چند وقت یکبار پشت پا می زنم به همه ی چیزهایی که ساخته ام و همه ی کسانی که باهاشان دوست شده بودم و زندگی ام را یک جورهایی ریست می کنم
مرسی آشوب که گفتی منم بازی. حالا منم می گم که شهرزاد و گلسا و واجک و یلدا و حامد بیان بازی. یالا

Tuesday, December 19, 2006

هی صدات می پیچه تو گوشم که " بدم میاد از اونایی که همدیگه رو دوست دارن و الکی بی خیال هم می شن" ، از یه طرف هم این حرف اون که گفت" اون مریمی که با من دوست شد فکر نمی کرد دیگه هیچ کس بتونه دوستش داشته باشه، اما الان که وقت رفتنه می خوام بگی که دیدی شد ..." و منم گفتم که آره ... شد. اما این روزا اینا برام نون و آب نمی شه. دیگه این دوروبری هام ازم انتظار زیادی ندارن. عادت کردن به رفتارم. دلم می خواد چند تا آدم خاص رو جمع کنم یه جا و فریاد بکشم که آهااااای، من هنوز خیلی بچه م ها ... حواستون کدوم گوریه؟
....
یه آلبوم خفن هم از کوهن پیدا کردم. برات میزنم یه قرار بذار بهت بدم. آلبومو

Monday, December 18, 2006

Sunday, December 17, 2006

ahay adamak ba toama


آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمندست
فکر کن گریه چه زیباست بخند

Thursday, December 14, 2006

همین طوری یاد اون روز افتادم
از حواس پرتی، همین طوری صاف دنده عقب اومدیم تو جدول
یه صدای خفنی داد، ترسیدیم، اول اون پیاده شد. بعد من پیاده شدم. چیزی نشده بود ! نشستیم روی همون جدوله
خندیدیم
دو تا یی
...

Wednesday, December 06, 2006

k i s s . . .

... هی گفتم دستامو بوس نکن ... گفتم دستای آدمای بزرگو می بوسن
!گفتم شرمنده می شم
گفت
حس ِ مادرایی رو دارم که دارن بچه شونو می فرستن بره، هی بهش سیب و پرتقال میدن
... می خوام اونقدر دستاتو ببوسم که زیر پوستتم حک بشه
..... و حک شد ... حک کرد
نمی دونست تو این شبای آشغال
من با دو تا دستی که بوسه های اون زیر پوستشون حک شده
چه غلطی باید بکنم؟
...
دلم براش تنگه

Tuesday, December 05, 2006

nist ..

Saturday, December 02, 2006

صبح بدون هیچ حس خاصی میام بیرون. خیابونا به طرز تعجب آوری خلوتن. پارک می کنم آرژانتین و پیاده گز می کنم پایین. شروع می کنم خر زدن و با اون دختره می خندم. بعد تو زنگ می زنی و تعجب می کنم و خوشحال می شم و بهت می گم که خیلی وقتا به یادتم. در برابر حرفایی که می زنی هم فقط فریاد دارم که ... مثل بقیه ی فریادا تو گلو خفه می شه ... فقط بهت می گم که وضعیت ِ افتضاحیه و تو می گی که .... می دونی؟ دلم می خواست می تونستم خیلی کارا برات بکنم. ممکنه این حرفم به نظرت چرت و مزخرف و تکراری بیاد. اما همینه که هست ... حس منه. اونم که پرسیدم هنوزم آهنگا رو می خوای یا نه برا همین بود ... و فکر کن چقدر از خودت حالت به هم می خوره وقتی اِند ِ کاری که تو ذهن کوچیکت فکر می کنی می تونی برای کسی انجام بدی اینه که بگی هنوزم اون آهنگا رو می خوای یا نه .... از خودم که زیاد حالم به هم می خوره ... اینم یه دلیلش . . . 0
تا عصر خر می زنم. بعد می رم امتحان می دم و به طرز تعجب آوری خوب می دم ... با دوستام میام سوار ماشین می شم و می خندم و می خندم و اون زنگ می زنه و اینجاش جالبه که می پرسه چرا خوشحالی!؟؟؟؟؟؟؟ و من دم ِ دست ترین بهانه رو میارم که امتحانمو خوب دادم. و اونم می گه که مزاحم نمی شه و ازم می خواد که با دوستام بخندم و خوشحال باشم ... منم گوش می دم ... همین
نکته ی جالب ِ این زر زر هایی که کردم هم اینه که برای خوشحال بودنم، دیگران خیلی عادی ازم دلیل می خوان

Saturday, November 25, 2006

پمپ بنزین جای قشنگی نیست ... آیا نمی دانست؟
و من دلتنگ آنی ام که امروز به خاک سپرده شد ... آیا نمی دانست؟
و از خنده ی آن پسرک فال فروش، قلبم مچاله شد ... آیا نمی فهمید؟
...

! و تو
... اشتباه نکن ... من در توهم هم خواندنی نبودم
!من، اصلا خواندنی نیستم! این روزها گرییدنی ام! هه

Saturday, November 18, 2006

ترا از دور می‌بینم که می‌آیی
ترا از دور می‌بینم که می‌خندی
.

Sunday, November 12, 2006

حاجی لک لک در کجایی؟
در بلندی
چی می خوری؟
نون ِ قندی
مال من کو؟
پیشی برده
اگه پیشی رو ببینم، سر دمبشو می چینم

....

دلم میخواد یه پاک کن می دادم دستم، زندگیمو تا دو سالگیم پاک می کردم