Tuesday, December 19, 2006

هی صدات می پیچه تو گوشم که " بدم میاد از اونایی که همدیگه رو دوست دارن و الکی بی خیال هم می شن" ، از یه طرف هم این حرف اون که گفت" اون مریمی که با من دوست شد فکر نمی کرد دیگه هیچ کس بتونه دوستش داشته باشه، اما الان که وقت رفتنه می خوام بگی که دیدی شد ..." و منم گفتم که آره ... شد. اما این روزا اینا برام نون و آب نمی شه. دیگه این دوروبری هام ازم انتظار زیادی ندارن. عادت کردن به رفتارم. دلم می خواد چند تا آدم خاص رو جمع کنم یه جا و فریاد بکشم که آهااااای، من هنوز خیلی بچه م ها ... حواستون کدوم گوریه؟
....
یه آلبوم خفن هم از کوهن پیدا کردم. برات میزنم یه قرار بذار بهت بدم. آلبومو