کافه مسیو پرنر

Wednesday, February 14, 2007


نشسته بودم تو کافی شاپ هتل. به آقاهه گفتم برام شکلات گلاسه بیاره ... نمی دونی چه بارونی می اومد. شرشر. از اون بارونا که هوس کنی بری زیرش تا سر تا پات خیس شه ... داشتم فکر می کردم. به این همه روزایی که گذشتن و منی که الان کجا وایسادم. تو هم دائم میون فکرام بودی. تویی که یه دفعه ای از میون پسربازی های خاطره سقوط کردی وسط راهی که من داشتم می رفتم. راهی که پر از چاله چوله بود و بد جوری پیچ در پیچ و غیر قابل پیش بینی. خیلی خوشحال نشدم از سقوطت وسط راهم. به قول امین از سر سیری اجازه دادم باهام همراه باشی. اوایل فقط با هم قدم زدیم تو همون راهه. یواش یواش دیدم چاله چوله هاش دیگه به نظرم نیمان. نه که نباشن، بودن، اما من دیگه حسشون نمی کردم. عوضش تو حس می کردی چاله چوله ها رو. خیلی منطقی و رک هم میگفتی که داری حسشون می کنی. خیلی راحت وقتی لازم می شد احساسات و لطیف بازی رو می ذاشتی کنار و خیلی خشک و منطقی عمل می کردی. هه! دائم دعوا بود! ... دعوا که نه ... بحث منطقی! ... هیچ وقت نمی اومدی الکی ناز بکشی که آخ چی شد عیبی نداره غصه نخور. همیشه می گفتی اینجوریه این کارا رو می شه کرد. ناراحت هم می خوای بشی بشو اما خیلی نه!! ... یه وقت دیدم خیلی از راهه رو رفتم جلو. اونم با تو. چاله ها کم کم هموار شده بودن. دیدم یه جوری ام. ابر و باد و دریا گفتن دوست دارم انگار. اما چیزی نگفتم. تا اون اتفاق کذایی افتاد ... و روزی که ناهار رفتیم بیرون تا تو همه چیز رو تعریف کنی. روزی که من ناراحت بودم و با غذام بازی میکردم. و تو یه مدت تحمل کردی و بعدش به جای ناز کشیدن قاشقو انداختی که اه ه ه ه مسخره شو درآوردی، اینجوری کنی اصلا حرف نمی زنما. گفتی که داری همه ی ماجرا رو برام تعریف می کنی. کاری هم نداری که کجاش ناراحتم میکنه کجاش نمی کنه. همه شو می گی چون من باید همه شو بدونم ... باید بتونم که بدونم. اون روز چقدر حرف زدیم. و تو ازم خواستی که تو چشمات نگاه کنم و گریه کنم ... هه! اون روز تبدیل شد به یکی از بهترین خاطراتم
آقاهه بعد از سه ساعت فس زدن بالاخره یه چس شکلات گلاسه برداشت آورد! حالا خوبه همینو خواستم فقط ... بارون تند تر شده ... هنوز دوست دارم برم بیرون. می دونی؟ اون عصر دلگیر اواسط آذر هم داشت بارون می اومد. همون روزی که گفتی حالت خوب نیست و ازم خواستی یه کاری بکنم ... بهت گفتم چاره ی دیگه ای نیست .... بغض کرده بودم و گفتم بی معرفت چرا از قبل نگفتی امروزه آخرش؟ ... سه چهار ساعت گریه کردم. عین دیوونه ها. مجبورم کردی باز توی چشمات نگاه کنم و گریه کنم. اتفاق بدی افتاده بود که مجبور بودیم بی خیال همه ی راهی که اومده بودیم بشیم و همه ی چاله هایی که هموار شده بودن رو فراموش کنیم. تو اما گریه نکردی. تا آخرش که مجبور شدم دستمو از تو دستت بکشم و پیاده شم. یهو بغضت ترکید. سرتو گذاشتی رو فرمون و زار زار گریه کردی
نمی دونم چقدر گذشت. یک ماه، دو ماه، نمی دونم ... فقط یادمه حالم اونقدر بد بود که نمی دونستم چه وقتیه و چندمه و چه ساعتیه. رفته بودم دانشگاه درس بخونم ... امتحان داشتم ... زنگ زدی به دختر مهربونه. گفتی اون اونجاس؟ گفت آره. قطع کردی زنگ زدی به خودم. گفتی بیا بیرون ... اه .... من رفتم زیر بارون .... خدافظ