کافه مسیو پرنر

Saturday, November 25, 2006

پمپ بنزین جای قشنگی نیست ... آیا نمی دانست؟
و من دلتنگ آنی ام که امروز به خاک سپرده شد ... آیا نمی دانست؟
و از خنده ی آن پسرک فال فروش، قلبم مچاله شد ... آیا نمی فهمید؟
...

! و تو
... اشتباه نکن ... من در توهم هم خواندنی نبودم
!من، اصلا خواندنی نیستم! این روزها گرییدنی ام! هه

Saturday, November 18, 2006

ترا از دور می‌بینم که می‌آیی
ترا از دور می‌بینم که می‌خندی
.

Sunday, November 12, 2006

حاجی لک لک در کجایی؟
در بلندی
چی می خوری؟
نون ِ قندی
مال من کو؟
پیشی برده
اگه پیشی رو ببینم، سر دمبشو می چینم

....

دلم میخواد یه پاک کن می دادم دستم، زندگیمو تا دو سالگیم پاک می کردم

Thursday, November 09, 2006

بابا کجایی؟
نیستی
توریستی؟
امپریالیستی؟
کومونیستی؟
فاشیستی؟
دمکراتیستی؟
خدایی نکرده مریض که نیستی؟
!راستی
!تو خودت نمره ی بیستی

Wednesday, November 08, 2006

Monday, November 06, 2006

دیوونه س ... پا می شه میاد دم دانشگاه می گه من دم درم یه دقیقه بیا از کلاست بیرون. نمی فهمه من بعد از یک ساعت که از کلاس گذشته، تازه دارم به ریتم یکنواخت زر زر های استاد آشغال دیوونه مون عادت می کنم
اومدم بیرون سه ثانیه وایساده می گه حالا برو فقط می خواستم مریم ببینم امروز. منم به جای اینکه بزنم تو گوشش می خندم بهش

!نشستم نوار بچگی هامو گوش می دم عر می زنم

نشستم تمام آرشیو اینجا رو خوندم

Sunday, November 05, 2006

... یادته می گفتی دوست دارم بغلت کنم، همون جوری که اون روز سویان رو بغل کرده بودی؟
من چی گفتم؟ یادته؟ هیچی نگفتم
رومو کردم اون ور که گفتی همین جوری نیم رخ بمون یه دقه. و من موندم و تو هم موندی

اینا رو گفتم که بگم امروزم که باز سویانو دیدم، همون جوری بغلش کردم. همین

Friday, November 03, 2006

می خواستم بگویم چقدر بی قراری کرده بودم
می خواستم بگویم چقدر انتظار کشیده بودم
می خواستم بگویم آن 3 تا شمع ها که جانم بسته بود را چطور پرت کرده بودم
می خواستم بگویم اشکهای بی موقع و با موقع ام را چطور قورت داده بودم
.... می خواستم بگویم
بگویم که بدانی
... اما
... کاش یادم می آمد کی خوابم برده بود
من خوابم برد و تو رفتی
به همین سادگی
حالا من مانده است و
... سه تا شمع شکسته و اشکهای با موقع و انتظاری الکی و بی قراری