Monday, January 08, 2007

k h a t e r e h


رفتم اونجا. زنگ زدن نهار بیارن. سیر ِ سیر بودم. خاطره خواهش کرد که بخورم. درست نمی فهمیدم چی می گفتن. فقط اون جمع 4 نفره برام عین خواب بود. انگاری خاطره داشت می گفت که ظرفا رو امین باید بشوره. ضبط هم داشت تو فکر یک سقفم رو می خوند. یهویی برگشتم سمت اون. گفتم بزن تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار. سه تاییشون بهم خندیدن
دلم برای خاطره تنگ شده بود. برای اون هم. برای امین هم
دلم برای خودمم تنگ شده بود وقتی می ترسیدم اون روز تموم شه
دلم
برای
خاطره و
اون و
امین
تنگ
شده
بود