کافه مسیو پرنر

Friday, December 29, 2006

خوابم یا بیدارم؟ -
.خوابی+

Saturday, December 23, 2006

game!

اهم اهم
یک. صبح ها بین ساعت 8 الی 9 حتما باید دستشویی بروم
دو. از گوجه فرنگی، شیر، خرمالو، و پیاز داغ متنفرم
سه. پدرم را خیلی دوست دارم
چهار. فحش زیاد می دهم ولی مودب بازی را هم خوب بلدم
پنج. هر چند وقت یکبار پشت پا می زنم به همه ی چیزهایی که ساخته ام و همه ی کسانی که باهاشان دوست شده بودم و زندگی ام را یک جورهایی ریست می کنم
مرسی آشوب که گفتی منم بازی. حالا منم می گم که شهرزاد و گلسا و واجک و یلدا و حامد بیان بازی. یالا

Tuesday, December 19, 2006

هی صدات می پیچه تو گوشم که " بدم میاد از اونایی که همدیگه رو دوست دارن و الکی بی خیال هم می شن" ، از یه طرف هم این حرف اون که گفت" اون مریمی که با من دوست شد فکر نمی کرد دیگه هیچ کس بتونه دوستش داشته باشه، اما الان که وقت رفتنه می خوام بگی که دیدی شد ..." و منم گفتم که آره ... شد. اما این روزا اینا برام نون و آب نمی شه. دیگه این دوروبری هام ازم انتظار زیادی ندارن. عادت کردن به رفتارم. دلم می خواد چند تا آدم خاص رو جمع کنم یه جا و فریاد بکشم که آهااااای، من هنوز خیلی بچه م ها ... حواستون کدوم گوریه؟
....
یه آلبوم خفن هم از کوهن پیدا کردم. برات میزنم یه قرار بذار بهت بدم. آلبومو

Monday, December 18, 2006

Sunday, December 17, 2006

ahay adamak ba toama


آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمندست
فکر کن گریه چه زیباست بخند

Thursday, December 14, 2006

همین طوری یاد اون روز افتادم
از حواس پرتی، همین طوری صاف دنده عقب اومدیم تو جدول
یه صدای خفنی داد، ترسیدیم، اول اون پیاده شد. بعد من پیاده شدم. چیزی نشده بود ! نشستیم روی همون جدوله
خندیدیم
دو تا یی
...

Wednesday, December 06, 2006

k i s s . . .

... هی گفتم دستامو بوس نکن ... گفتم دستای آدمای بزرگو می بوسن
!گفتم شرمنده می شم
گفت
حس ِ مادرایی رو دارم که دارن بچه شونو می فرستن بره، هی بهش سیب و پرتقال میدن
... می خوام اونقدر دستاتو ببوسم که زیر پوستتم حک بشه
..... و حک شد ... حک کرد
نمی دونست تو این شبای آشغال
من با دو تا دستی که بوسه های اون زیر پوستشون حک شده
چه غلطی باید بکنم؟
...
دلم براش تنگه

Tuesday, December 05, 2006

nist ..

Saturday, December 02, 2006

صبح بدون هیچ حس خاصی میام بیرون. خیابونا به طرز تعجب آوری خلوتن. پارک می کنم آرژانتین و پیاده گز می کنم پایین. شروع می کنم خر زدن و با اون دختره می خندم. بعد تو زنگ می زنی و تعجب می کنم و خوشحال می شم و بهت می گم که خیلی وقتا به یادتم. در برابر حرفایی که می زنی هم فقط فریاد دارم که ... مثل بقیه ی فریادا تو گلو خفه می شه ... فقط بهت می گم که وضعیت ِ افتضاحیه و تو می گی که .... می دونی؟ دلم می خواست می تونستم خیلی کارا برات بکنم. ممکنه این حرفم به نظرت چرت و مزخرف و تکراری بیاد. اما همینه که هست ... حس منه. اونم که پرسیدم هنوزم آهنگا رو می خوای یا نه برا همین بود ... و فکر کن چقدر از خودت حالت به هم می خوره وقتی اِند ِ کاری که تو ذهن کوچیکت فکر می کنی می تونی برای کسی انجام بدی اینه که بگی هنوزم اون آهنگا رو می خوای یا نه .... از خودم که زیاد حالم به هم می خوره ... اینم یه دلیلش . . . 0
تا عصر خر می زنم. بعد می رم امتحان می دم و به طرز تعجب آوری خوب می دم ... با دوستام میام سوار ماشین می شم و می خندم و می خندم و اون زنگ می زنه و اینجاش جالبه که می پرسه چرا خوشحالی!؟؟؟؟؟؟؟ و من دم ِ دست ترین بهانه رو میارم که امتحانمو خوب دادم. و اونم می گه که مزاحم نمی شه و ازم می خواد که با دوستام بخندم و خوشحال باشم ... منم گوش می دم ... همین
نکته ی جالب ِ این زر زر هایی که کردم هم اینه که برای خوشحال بودنم، دیگران خیلی عادی ازم دلیل می خوان