Friday, November 03, 2006

می خواستم بگویم چقدر بی قراری کرده بودم
می خواستم بگویم چقدر انتظار کشیده بودم
می خواستم بگویم آن 3 تا شمع ها که جانم بسته بود را چطور پرت کرده بودم
می خواستم بگویم اشکهای بی موقع و با موقع ام را چطور قورت داده بودم
.... می خواستم بگویم
بگویم که بدانی
... اما
... کاش یادم می آمد کی خوابم برده بود
من خوابم برد و تو رفتی
به همین سادگی
حالا من مانده است و
... سه تا شمع شکسته و اشکهای با موقع و انتظاری الکی و بی قراری

1 Comments:

Blogger hozein said...

من مانده است و چراغ های خاموش و سیگار های نیم افروخته به هم راه اشک جاری

Shadeless::

11:02 PM  

Post a Comment

<< Home